نوشتک های یک بدخط

وبلاگ علیرضا آهنی

خوب الان میخوام یه خاطره دیگه از اردو چیتگر رو تعریف کنم (خدا میدونه وقتی سربازی برم برگردم چی میشه).در این قسمت از خونه تا پارک چیتگر رو تعریف میکنم.

من یک روز قبل رفتم سوپری محل و خوراکی تهیه کردم و بعد به خونه اومدم یه دست شلوار (چون ممکن بود پاره شه) و یه دست بلوز (چون ممکن بود گلی شه) و یک تبلت (چون این آخرین اردو بود و آخر سالم بود آوردن تبلت و موبایل اشکالی نداشت) و یه توپ مشت فوتبال و خوراکی هارو گزاشتم و درش رو بستم.وقتی صبح بیدار شدم از خونه راه افتادم (من باید از ته یک خیابان راست که 35 تا کوچه داره بیام تا مدرسه) اکثر بچه مدرسه ای های ابن سینا (اسم مدرسمون) توی اون خیابانه زندگی میکنن . ما وقتی راه افتادیم (ما جمعی باهم میریم) هی به جمیعتمون اضافه می شد.وقتی رسیدیم به مدرسه شدیم یه لشگر ! بعد من رسیدم سر صف (صف اول) کریمی هم اومد بعد 15 دقیقه .من توپم رو در آورده بودم و روپاییی میزدم که یکی از بچه های گفت بدید ما 15 بازی کنیم . توپ رو دادم بعد یکی از یچه شوتید توپ اومد روی صورت من (درحالی که عینک داشتم) من با دستام صورتم رو محافظت کردم بعد توپ رو گرفتم پرت کردم پس کله اون کسی که توپ رو شوتید 5 بار این کارو کردم که آخر خسته شدم رفتم سر صف . رسیدیم سر کلاس . همه بچه ها گوشی هارو در آوردن (قرار بود 8:30 بریم ولی 9:30 رفتیم تا 4:45 مونیدم (لازم به ذکره که فرداش امتحان نگارش داشتیم))توی کلاس اینقدر از هم عکس گرفتیم که اصلا نگو !بعد از وسایل هایی که درست کرده بودیم هم عکس گرفتیم.بعد ساعت 9:30 شد ما باصف رفتیم توی اتوبوس به دردنخور اردو و منو کریمی باهم نشستیم . گوشی هارو در آوردیم . بلوتوث هارو روشن کردیم و به هم بازی میفرستادیم ( برای اینکه شناسایی راحت تر باشه فامیلی خودمون رو روی اسم بلوتوث مون گزاشتیم مثل : آهنی ، کریمی ، قفارزاده و کل بچه های کلاس)ولی بعضی مواقع قاطی میشد پس با استفاده از نرم افزار SHAREit برای هم میفرستادیم. من داشتم بازی هایی که کریمی ریخته بود رو نگاه میکردم که یه دفعه اتوبوس ایستاد ! فک کردید چی شده بود ؟ راننده اتوبوس خسته بود. به هر بدبختی بود خودمون رو رسوندیم به چیتگر

پایان


  • ۴
  • ۹ خرداد ۱۳۹۷
  • ‎۰۷:۵۵ ق.ظ
  •  علیرضا آهنی

خاطره

نظرات (۳)

شما پسرا چقدر شیطون هستید :)
خیلی
سلام
یه سوال اساسی توپ تون این وسط چی شد...
از بچه ها گرفتمش
  • ✣یگانـღـه✢ jb
  • 😐 چه اردوی پر ماجرایی
    تا ساعت 4:30 دقیقه موندیم
    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    نوشتک های یک بدخط

    سلام.من علیرضا آهنی متولد ۱۳۸۶/۸/۲ هستم :) خوب دیگه چی بگم ؟

    طبقه بندی موضوعی
    کلمات کلیدی
    آخرین مطالب
    دوستان