نوشتک های یک بدخط

وبلاگ علیرضا آهنی

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره» ثبت شده است

سلام.بعد از مدتی تصمیم گرفتم خاطره 5 ام رو تعریف کنم.ما توی مدرسمون 3 تا درخت توت داریم و 1 درخت شاه توت .یکی از درخت  ها نزدیک آلاچیق هست ، یکی نزدیک آب خوری هست ، یکی کنار در ورودی و اما درخت شاه توته در ته ترین قسمت حیاط وجود داره.درخت شاه توت توتاش خیلی بالاس . ولی درخت های توت معمولی زیاد بلند نیستن . آقا ما همیشه یکی دوتا توت میتونستیم بخوریم.ولی این سری ما سه تا (من - امن - حسینی) خواستیم بیشتر توت بخوریم پس من سریع لقمه ام رو خوردم و پلاستیک اش رو باز کردم و اون دوتا توت میکندن و میریختن توی پلاستیک . بعد از اینکه پلاستیک تا نصفه پر شد معاون پرورشی عزیز دنبالمون کرد.اون میدوید ما هم جلوش بودیم.9 دور دور حیاط دویدیم ولی معاون توی دور 5 ام خسته شد و رفت . بدبختی اونجا بود که کل توت ها ریخته بود و له شده بود (توت هارو داده بودم به حسینی) .

پایان

این بار میخوام ماجرای عضو شورای دانش آموزش شدنم رو بگم.آقا ما خیلی دوست داشتیم عضو شورای دانش آموزی بشیم هر سال کاندید میشدیم ولی نمیشد. امسال دست از کار کشیدم ولی ! معلمم اسمم رو جز کاندید ها قرار داد (به علتی که تبلیغات شدیدی نداشتم آخرین عضو شورای دانش آموزش بودم) ماهم بی خبر رای مون رو دادیم و یرانجام 50 رای برای من دراومد o_O بعد 9 روز (ما تا این 9 روز خبری نداشتیم از کاندید شدنمون) سرصف گفت : « و آخرین عضو شورای دانش آموزی ، آقای علیرضا آهنی » ما هم اصلا تعجب کردیم رفتم بالای سکو بعد کارتمون + یه ورقه که نشون میداد ما شورای هستیم و میتونیم از مزایای شورا استفاده کنیم دادن.خوب این کوتاه ترین خاطره ما

پایان

++ 40 تایی شدیم 

خوب الان میخوام یه خاطره دیگه از اردو چیتگر رو تعریف کنم (خدا میدونه وقتی سربازی برم برگردم چی میشه).در این قسمت از خونه تا پارک چیتگر رو تعریف میکنم.

من یک روز قبل رفتم سوپری محل و خوراکی تهیه کردم و بعد به خونه اومدم یه دست شلوار (چون ممکن بود پاره شه) و یه دست بلوز (چون ممکن بود گلی شه) و یک تبلت (چون این آخرین اردو بود و آخر سالم بود آوردن تبلت و موبایل اشکالی نداشت) و یه توپ مشت فوتبال و خوراکی هارو گزاشتم و درش رو بستم.وقتی صبح بیدار شدم از خونه راه افتادم (من باید از ته یک خیابان راست که 35 تا کوچه داره بیام تا مدرسه) اکثر بچه مدرسه ای های ابن سینا (اسم مدرسمون) توی اون خیابانه زندگی میکنن . ما وقتی راه افتادیم (ما جمعی باهم میریم) هی به جمیعتمون اضافه می شد.وقتی رسیدیم به مدرسه شدیم یه لشگر ! بعد من رسیدم سر صف (صف اول) کریمی هم اومد بعد 15 دقیقه .من توپم رو در آورده بودم و روپاییی میزدم که یکی از بچه های گفت بدید ما 15 بازی کنیم . توپ رو دادم بعد یکی از یچه شوتید توپ اومد روی صورت من (درحالی که عینک داشتم) من با دستام صورتم رو محافظت کردم بعد توپ رو گرفتم پرت کردم پس کله اون کسی که توپ رو شوتید 5 بار این کارو کردم که آخر خسته شدم رفتم سر صف . رسیدیم سر کلاس . همه بچه ها گوشی هارو در آوردن (قرار بود 8:30 بریم ولی 9:30 رفتیم تا 4:45 مونیدم (لازم به ذکره که فرداش امتحان نگارش داشتیم))توی کلاس اینقدر از هم عکس گرفتیم که اصلا نگو !بعد از وسایل هایی که درست کرده بودیم هم عکس گرفتیم.بعد ساعت 9:30 شد ما باصف رفتیم توی اتوبوس به دردنخور اردو و منو کریمی باهم نشستیم . گوشی هارو در آوردیم . بلوتوث هارو روشن کردیم و به هم بازی میفرستادیم ( برای اینکه شناسایی راحت تر باشه فامیلی خودمون رو روی اسم بلوتوث مون گزاشتیم مثل : آهنی ، کریمی ، قفارزاده و کل بچه های کلاس)ولی بعضی مواقع قاطی میشد پس با استفاده از نرم افزار SHAREit برای هم میفرستادیم. من داشتم بازی هایی که کریمی ریخته بود رو نگاه میکردم که یه دفعه اتوبوس ایستاد ! فک کردید چی شده بود ؟ راننده اتوبوس خسته بود. به هر بدبختی بود خودمون رو رسوندیم به چیتگر

پایان

یکی از خاطرات جالب ما خاطره اردوی چیتگر بود.من کلش رو نمیتونم بگم ولی بخش هایش رو میگم. در تبلت بنده ، اطلاعات محرمانه و عکس های خانوادگی وجود داره . پس به پدر گرامی عرض نمودم : « هرچی توشه بریز توی کامپیوتر من فردا ببرم اردو (توی اون اردو حمل گوشی و گجت های دیجیتال ممنوع نبود)» بعد از ریختن اطلاعات در کامپیوتر من گوشی را به تنظیمات کارخانه برگرداندم.بعد از انجام کار های اردو من خوابیدم و فردا رفتیم مدرسه و منتظر اتوبوس به دردنخور اردو شدیم.بعد از اینکه به اونجا رسیدیم.پس از 2 ساعتی بازی کردن با بچه ها ما سه تا (در پست قبلی توضیح داده شد) تصمیم گرفتیم با بچه های شوخی کنیم. همه شوخی هاشون رو انجام دادن ولی شوخی من موند من چیکار کردم ؟ از کل بچه ها فیلم برداری کردم و واکنش بچه هارو در زیر میتونید ببینید :

  • فرازیان : زبان خود را درآورد و سپس متوجه اشتباه خود شده و دنبال من میکنید
  • براتی : در حال زندن یک بچه بود و وقتی فهمید گفت : هوی آهنی اونو پاک نکنی به قرآن میزنم لهت میکنم
  • میرزایی : یک فیگور چندش میگیرد و مثال فرازیان دنبال من میکند
  • کریمی : در حال در اوردن یک چیز بسیار عجیب (رژ لب !!) از کیف رمز دار خود بوده و دنبال من میکند
  • حسین زاده : هر کاری میخواهد میکند و برایش هیچ مشکلی وجود ندارد !
  • طهمورثی : ماننده فرازیان
  • امن : درحال پرت کردن لاک پشتی بوده و بعد دنبال من میکند.
  • طهماسبی : در حال شاخ گزاشتن برای طهمورثی بوده که بعد از فهمیدن اینقدر سرفه میکند که روی زمین ولو میشود
  • رستم خانی : درحال دزدین پسته های امن بوده و بعد مرا دنبال می کند
  • گلستانی : او بچه + کلاس است و هیچ کاری نمیکند
  • گوهری روی نیمکت داز کشیده و کارای بببببووووووقققققققق در تلگرام میکند و بعد مرا دنبال میکند.
  • نظری : در حال چسباندن مورچه ها به هم بوده و بعد مرا دنبال میکند
  • حاتم : در کار امن به او کمک میکند و بعد مرا دنبال میکند
  • موسوی : در حال کارهای بببببببووووووووققققققققق بوده و بعد مرا دنبال میکند.
  • مهر آور : در حال کارهای بببببببووووووووققققققققق بوده و بعد مرا دنبال میکند.
  • عباسی : در حال دروازه بانی بوده سپس دستی تکان میدهد و بعد گلی زیبا میخورد و دنبال من میکند.
  • قفارزاده : در حال لگد زدن شدید و به صندوق عقب یکی از بچه ها بود

پایان

امروز میخوام اولین خاطره رو بگم . این جدید ترین خاطره من هستش . اول بهتره درباره خودم در مدرسه بگم . من در مدرسه جز دسته + - (دسته ای که دو رو دارند ، یک رو مخصوص دوستان و یک رو مخصوص معلمین و ناظم ها) هستم.بهترین دوست من ، امیر همایون کریمی هست (که بعضی ها بهش میگن : کره) و بهترین دوست دوم من مهدی امن اللهی هستش (چون اسمش سخته می نویسیم : امن) و بهترین دوست سوم حسینی هستش. ما چهار تا همیشه به هم چسبیده ایم و باهم به خانه ، زنگ تفریح و غیره میرویم (لازم یه ذکره که امیر همایون کریمی ، خونشون دوره و با ما نمیاد)در مدرسه ما یک گنده وجود داره به اسم ممد کثیف ، که کل مدرسه ازش میترسن و قدش 2 متری میشه (این ممد کثیف ما ، 2 سال چهارم ، 2 سال پنچم و 2 سال ششم رو مونده) خوب توضیحات بسه خاطره مون :

روزی روزگاری ما تصمیم به درست کردن یک کاردستی چوبی گرفتیم و ما 3 تا کار چسب زدن (چسب چوب) رو به عهد گرفتیم.آقا ما چسبش رو زدیم (کاردستی و روش چسب رو بعدا توضیح میدم) کل پر و بالمون چسبی شد پس بیرون رفتیم و دست و صورتمون رو شستیم.موقع برگشتن دست من خیس بود (ست هممون خیس بود) من به پسگردنی به کریمی زدم. اونم نارحت شد و اومد یکی به ما زد . حالا بزن کی بزن اینقدر به هم پسگردنی زدیم که خسته شدیم.بعد حسینی هم هی اون ور می خنیدید (در این داستان امن حضور نداشت !)

پایان

از این به بعد خاطرات مدرسه امسال رو میگم . شاید خوشتون اومد . برای مشاهده میتونید توی ستون کناری عبارت خاطره رو از باکس کلمات کلیدی انتخاب کنید :))))

نوشتک های یک بدخط

سلام.من علیرضا آهنی متولد ۱۳۸۶/۸/۲ هستم :) خوب دیگه چی بگم ؟

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
دوستان